در سر زلف تو مجنون دل فرزانه شود
هرکه پیوست به این سلسله دیوانه شود
۱حسن را عشق ز آفات بلاگردانی است
شمع را دست حمایت پر پروانه شود
۲دل اطفال ز سنگ است گران تمکین تر
کس درین شهر به امید که دیوانه شود؟
۳غم روزی نبود مرغ گرفتار ترا
گره دام، اسیران ترا دانه شود
۴سالها شد دل صدچاک به خون می غلطد
به امیدی که سر زلف ترا شانه شود
۵گذرد سرسری از ملک سلیمان چون باد
سر هرکس ز خیال تو پریخانه شود
۶می پرد چشم دو عالم پی آن طرفه غزال
آشنا تا که به آن معنی بیگانه شود؟
۷نه چنان است تماشای صنم دامنگیر
که برون ناله ناقوس ز بتخانه شود
۸هست امید که از دور نیتفد هرگز
گل پیمانه اگر سبحه صد دانه شود
۹پیش آن کس که ازین نشأه به تنگ آمده است
دم شمشیر شهادت لب پیمانه شود
۱۰بی نیازست ز افسون خوشامد دولت
این نه خوابی است که محتاج به افسانه شود
۱۱خالی از فکر چو گردید شود دل پر ذکر
تهی از می چو شد این شیشه پریخانه شود
۱۲برنخیزد به سبکدستی محشر از جای
هرکه زیر و زبر از جلوه مستانه شود
۱۳از غریبی دل ناقوس به فریاد آمد
صائب آن روز که بیرون ز صنمخانه شود
۱۴