مانع شور جنون سلسله پا نشود
سیل را موج عنان تاب ز دریا نشود
۱نشد از خنده ظاهر دل پرخون شادان
تلخی باده کم از قهقه مینا نشود
۲نیست گنجایش اسرا حقیقت دل را
گوش ماهی صدف گوهر دریا نشود
۳نشود سنگ ره آب روان جوش حباب
مانع گرمروان آبله پا نشود
۴جمع در حوصله مور شود دانه ما
خرمن ما گره سینه صحرا نشود
۵چه کند صبح قیامت به شب تیره ما؟
دل فرعون سفید از ید بیضا نشود
۶پیچ و تاب از رگ جان در حرم وصل نرفت
موج ساکن به بغل گیری دریا نشود
۷عشق مغرور کند خون به دل حسن آخر
یوسف آن نیست که مغلوب زلیخا نشود
۸صدف گوهر عبرت شودش دیده پاک
عارفی را که نگه خرج تماشا نشود
۹صبح پیری نشود پرده سیه کاری را
مو درین شیر محال است که رسوا نشود
۱۰آتش عشق به تدبیر نگردد خاموش
تب خورشید خنک از دم عیسی نشود
۱۱صائب از داغ جنون است سیه مستی ما
سر ما گرم ز کیفیت صهبا نشود
۱۲