دل عاشق تهی از اشک دمادم نشود
بحر چندان که زند جوش کرم کم نشود
۱نتوان حرف کشید از لب ما چون لب جام
راز ما اخگر پیراهن محرم نشود
۲بیشتر شد ز می ناب مرا تنگی دل
گره از آب محال است که محکم نشود
۳رفت عمرم همه در پند و نصیحت، غافل
که سگ نفس به تعلیم معلم نشود
۴یافت سی پاره ز پاشیدن صحبت دل جمع
دل صد پاره ما نیست فراهم نشود
۵نیست ممکن که به خورشید توانی پیوست
تا دلت آب درین باغ چو شبنم نشود
۶بوسه زان لب نشود کم به گرفتن صائب
از نگین نقش ز بسیار زدن کم نشود
۷