سر آشفته ز دستار بسامان نشود
جمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود
۱گل چو خندید محال است دگر غنچه شود
سر چو آشفته شد از عشق، بسامان نشود
۲شوخی حسن عیان می شود از پرده شرم
برق از ابر محال است نمایان نشود
۳پنبه نازده حلاج ز حق می خواهد
مغز منصور محال است پریشان نشود
۴دزد را خاطر آگاه شب مهتاب است
دل روشن گهران عاجز شیطان نشود
۵از تهی چشمی ما رزق پراکنده شده است
دانه در دام محال است پریشان نشود
۶بگذر از پرورش نفس که این بدکردار
آشنا چون سگ دیوانه به احسان نشود
۷تا صدف مهر خموشی نزند بر لب خود
آب در حوصله اش گوهر غلطان نشود
۸حرص جان می دهد از بهر پریشان گردی
مور قانع به کف دست سلیمان نشود
۹هرکه را جوهر ذاتی نبود جامه فتح
به که چون تیغ درین معرکه عریان نشود
۱۰چه خیال است که صائب ز سخن گردد سیر؟
تشنه سیراب ز سرچشمه حیوان نشود
۱۱