حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود
نور خورشید، نظربند ز روزن نشود
۱نبرد خنده ظاهر ز دل تنگ ملال
غنچه را دل تهی از خون به شکفتن نشود
۲باد دستان ز گرانباری زر آزادند
سنگ یک لحظه فزون بار فلاخن نشود
۳می شود خرده جانها یکی از وصل هزار
آه اگر دانه من واصل خرمن نشود
۴دل روشن ز هوادار نبالد بر خویش
شعله ور آتش یاقوت ز دامن نشود
۵صبح خورشید جهانتاب بود چشم سفید
چشم یعقوب محال است که روشن نشود
۶چاه خس پوش خطر بیش ز رهزن دارد
دوربین امن ز همواری دشمن نشود
۷برمیاور سر دعوی ز گریبان غرور
که علم کس به کمال از رگ گردن نشود
۸سوز دل کم نشد از تیغ شهادت صائب
آتش سنگ خموش از نم آهن نشود
۹