به کف شعله اگر نقد شرر میآید
دل رم کرده ما هم ز سفر میآید
۱دست پیچیدن و دل بردن و پنهان گشتن
هرچه میگویی از آن موی کمر میآید
۲چرخ را آه شرربار من از جا برداشت
دیگ کمحوصلگان زود به سر میآید
۳هست تا بر فلک از اختر سیار اثر
سنگ بر شیشه ارباب هنر میآید
۴ای خوشا عالم امید و برومندی او
نخل این باغ به یک روز به بر میآید
۵این نه دریاست، که از کاوش این سنگدلان
اشک تلخی است که از چشم گهر میآید
۶لاله دارد خبر از برق سکبسیر بهار
که نفس سوخته از خاک بدر میآید
۷صائب از سیر گلستان سخن میآیم
گل خورشید مرا کی به نظر میآید؟
۸