بغیر اشک که راه نگاه من بندد
که دیده قافله ای چشم راهزن بندد؟
۱روا مدار خدایا که متحست زر می
به زور گیرد و بر گوشه کفن بندد
۲بغیر سوختن و گریه کردن و مردن
چه طرف شمع ازین تیره انجمن بندد؟
۳نمی کند گله ام گوش، اگرچه بتواند
در هزار شکایت به یک سخن بندد
۴نسیم مصر به کوی تو گر گذار کند
عبیر خاک رهت را به پیرهن بندد
۵به انتقام دل پرخراش، جا دارد
که بیستون کمر قتل کوهکن بندد
۶عجب مدار ز هر مو چو چنگ اگر نالم
که عشق زمزمه بر تار پیرهن بندد
۷خزان ز سردی آهم چو بید می لرزد
اگرچه در نفسی نخل صد چمن بندد
۸به این ثبات قدم شرم باد شبنم را
که صف برابر خورشید تیغ زن بندد
۹ازین چه سود که دیوار باغ افتاده است؟
که شرم عشق همان در به روی من بندد
۱۰نکرد از زر گل بی نیاز بلبل را
کدام مرغ، دگر دل درین چمن بندد؟
۱۱که غیر شاعر شیرین سخن دگر صائب
بلند نام شود چون لب از سخن بندد؟
۱۲