ز شکوه گر لبم آن گلعذار میبندد
که ره به گریهٔ بیاختیار میبندد؟
۱اگر تو در نگشایی به روی من از ناز
به آه من که در این حصار میبندد؟
۲درین ریاض دل جمع غنچهای دارد
که در به روی نسیم بهار میبندد
۳به رنگ و بوی جهان دل منه که وقت رحیل
خزان نگار به دست چنار میبندد
۴ز رشک آبله پا دلم پر از خون است
که آب در گره از بهر خار میبندد
۵یکی هزار شود نقد عمر دیدهوری
که دل به سوختگان چون شرار میبندد
۶مکن چو خضر درین تیره خاکدان لنگر
که آب زنگ درین جویبار میبندد
۷کسی که بر سخن اهل حق نهد انشگت
به خون خود کمر ذوالفقار میبندد
۸دلیر بر صف افتادگان عشق متاز
که هر پیاده ره صد سوار میبندد
۹کند به زخم زبان هرکه منع من ز جنون
به خار و خس ره سیل بهار میبندد
۱۰دل از سپهر عبث روی دل طمع دارد
چه طرف آینه از زنگبار میبندد؟
۱۱کند ز دولت دنیا ثبات هرکه طمع
به پای برق سبکرو نگار میبندد
۱۲خوشا کسی که درین میهمانسرا صائب
گران نگشته بر احباب، بار میبندد
۱۳