کسی که عیب ترا پیش چشم بنگارد
ببوس دیده او را که بر تو حق دارد
۱ز فوت مطلب جزئی مشو غمین که فلک
ستاره می برد و آفتاب می آرد
۲به دست غم نشود مبتلا گریبانش
کسی که دامن شب را ز دست نگذارد
۳به جای خون ز رگ و ریشه اش برآرد دود
به دست درد، دلی را که عشق بفشارد
۴کسی است صاحب خرمن درین تماشاگاه
که غیر اشک دگر دانه ای نمی کارد
۵بزرگ اوست که بر خاک همچو سایه ابر
چنان رود که دل مور را نیازارد
۶میان اهل سخن گفتگوی اوست تمام
که هیچ طایفه را بی نصیب نگذارد
۷تو برخلاف بدان تخم نیکنامی کار
که هرکس آن درود از جهان که می کارد
۸چو دور عقده گشایی به من رسد صائب
به ناخن مه نو چرخ پشت سر خارد
۹