جز آن دهن که ازو خنده سر برون آرد
که دیده پسته که از خود شکر برون آرد؟
۱فغان که طوق گلوگیر عشق، قمری را
امان نداد که از بیضه سر برون آرد
۲دل از عزیزی غربت نمی توان برداشت
ز گوهر آب محال است سر برون آرد
۳برون نمی رود از مجمر تو نکهت عود
ز محفل تو کسی چون خبر برون آرد؟
۴به روی سخت توان خرده از بخیل گرفت
که آهن از دل خارا شرر برون آرد
۵اگر ز کنج قناعت قدم برون ننهی
چو عنکبوت ترا رزق پر برون آرد
۶تو بیجگر کنی اندیشه از اجل، ورنه
ز شوق راه فنا مور پر برون آرد
۷هزار ناخن تدبیر غوطه زد در خون
که تا ز عقده زلف تو سر برون آرد
۸همان ز شوق دل خویش می خورد صائب
اگر ز جیب گهر رشته سر برون آرد
۹