چه غم ز خاطر ما دیدنی برون آرد؟
چه خار از دل ما سوزنی برون آرد؟
۱مرا به گوشه عزلت کشید وحشت خلق
خوشا رهی که سر از مأمنی برون آرد
۲درین زمانه که امید دست چربی نیست
مگر چراغ ز خود روغنی برون آرد
۳فغان که جاذبه عشق ماه کنعان را
امان نداد که پیراهنی برون آرد
۴به آفتاب رسد همچو صبح صافدلی
که از جگر نفس روشنی برون آرد
۵چو دود هر که درین خاکدان به خود پیچد
امید هست سر از روزنی برون آرد
۶چو غنچه پاک دهانی سرآمدست اینجا
که سر به جیب برد گلشنی برون آرد
۷ز درد ما خبرش هست اندکی صائب
کسی که گوهری از معدنی برون آرد
۸