نظاره لب میگون خمار می آرد
گل عذار بتان خار خار می آرد
۱مکن ز باده گلرنگ سرخ چهره خویش
که زردرویی آن نشأه بار می آرد
۲فتادگان رهش از شمار بیرونند
به کوی او که مرا در شمار می آرد؟
۳چنان که طفل خمش می شود ز جنبش مهد
مرا تپیدن دل برقرار می آرد
۴نتیجه مژه اشکبار بسیارست
ز گریه تاک ثمرها به بار می آرد
۵شکسته دل نشود هرکه از نظاره خلق
درست، آینه از زنگبار می آرد
۶بود ز سنگدلان هایهای گریه من
که سیل را به فغان کوهسار می آرد
۷نظاره رخ خورشید طلعتان صائب
به چشم گریه بی اختیار می آرد
۸