چه نکهت است که باد بهار می آرد؟
که هوش می بدر از دل، قرار می آرد
۱شکوفه ای که ز طرف چمن هوا گیرد
کبوتری است که پیغام یار می آرد
۲وصال گل به کسی می رسد که چون شبنم
به گلشن آینه بی غبار می آرد
۳غبار حیرت اگر دیده را نپوشاند
که تاب جلوه آن شهسوار می آرد؟
۴دل آن ریاض که سرو تو جلوه گر گردد
دل شکسته صنوبر به بار می آرد
۵مرا چو برگ خزان دیده می کشد بر خاک
رخی که رنگ به روی بهار می آرد
۶کدام لاله ز چشم تر آستین برداشت؟
که سیل لخت دل از کوهسار می آرد
۷چه نعمتی است که بی حاصلان نمی دانند
که تخم اشک چه گلها به بار می آرد
۸به خاکساری من نیست هیچ کس صائب
که دیدنم به نظرها غبار می آرد
۹