کسی که با تو نشد آشنا که را دارد؟
ترا کسی که ندارد چه آشنا دارد؟
۱فغان که تاج سر من شده است همچو حباب
تعینی که ز دریا مرا جدا دارد
۲به راستی ز فلک پیش می توان افتاد
ز نیل می گذرد هرکه این عصا دارد
۳ز خود برون شده را نقش پا نمی باشد
عبث سر از پی ما عقل نارسا دارد
۴به خون تپیدن من دورباش عشق بس است
ز پیچ و تاب من این گنج اژدها دارد
۵حضور سایه دیورا خویش هرکس یافت
حذر ز سایه بال و پر هما دارد
۶سفینه ای که به دریای بیکنار افتاد
چه احتیاج به تدبیر ناخدا دارد؟
۷ترحم است درین بوستان بر آن طاوس
که چشم بد ز پر و بال در قفا دارد
۸شده است خواب به مخمل حرام از غیرت
ز نقشهای مرادی که بوریا دارد
۹ز خوردن دل ما نیست عشق را سیری
که بیشتر ز دهن تیغ اشتها دارد
۱۰چرا چو زلف نیفتم به پای او صائب؟
مرا که لذت افتادگی بپا دارد
۱۱