درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد
۱حریص را نکند نعمت دو عالم سیر
همیشه آتش سوزنده اشتها دارد
۲نمی توان به تردد عنان رزق گرفت
ز آب و دانه چه در دست آسیا دارد؟
۳چو مور بال برون آورد ز دانه رزق
توکلی که مرا پای در حنا دارد
۴وجود عاشق اگر چشم آفرینش نیست
همیشه گوشه بیماریی چرا دارد؟
۵شکست ناخن تدبیر بر تو دشوارست
وگرنه هر گرهی صد گرهگشا دارد
۶دهند جای به پهلوی خودفروشانش
به روز حشر شهیدی که خونبها دارد
۷ازان زمان که به خون جگر فرو رفتم
به هر چه می نگرم رنگ آشنا دارد
۸هزار حیف که در دودمان عشق نماند
کسی که خانه زنجیر را بپا دارد!
۹مبر شکایت روزی به آستان کریم
که مسجد از همه جا بیشتر گدا دارد
۱۰مدار از گل خورشید دیده، چشم حجاب
ز چشم آب سفر کرده کی حیا دارد؟
۱۱غبار سرمه چشم است پاک بینان را
نمک به دیده من رنگ توتیا دارد
۱۲کجاست عالم تجرید، تا برون آیم
ازین خرابه که یک بام و صد هوا دارد
۱۳شکفته باش که پامال حادثات شود
کسی که چین به جبین همچو بوریا دارد
۱۴حضور خاطر اگر در نماز شرط شده است
عبادت همه روی زمین قضا دارد
۱۵نفس شمرده زدن سیل را عنان زدن است
خوش آن که راه به این چشمه بقا دارد
۱۶ز بس ز نقش تعلق رمیده ام صائب
به مسجدی ننهم پا که بوریا دارد
۱۷