چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد
ز آرمیدن ما اضطراب می بارد
۱ترست از عرق شرم چهره تو مدام
ستاره دایم ازین آفتاب می بارد
۲به چشم عاشق لب تشنه سبزه لب جوست
اگرچه زهر ز تیغ عتاب می بارد
۳که گفته است در ابر سفید باران نیست؟
که شرم حسن ز روی نقاب می بارد
۴دگر کدام جگر تشنه را گداخته است؟
که آب رحم ز موج سراب می بارد
۵کمر به خون که بسته است تیغ غمزه او؟
که همچو جوهر ازو پیچ و تاب می بارد
۶ز خنده که فتاده است در دلم آتش؟
که جای اشک، نمک زین کباب می بارد
۷ز غافلان چه توقع، که در زمانه ما
ز روی دولت بیدار خواب می بارد
۸ز گریه منع دل داغدار نتوان کرد
ز گوهری که یتیم است آب می بارد
۹خیال روی که در دل گذشت صائب را؟
که دیگر از دم گرمش گلاب می بارد
۱۰