درشتی از فلک شیشه رنگ می بارد
زمانه ای است که از شیشه سنگ می بارد
۱لب صدف زده تبخال و ابر بی انصاف
به کام شیر و دهان پلنگ می بارد
۲گشاده رو سخن سخت نشود ز کسی
به هر دری که بود بسته سنگ می بارد
۳نه هر که داغ گذارد ز دردمندان است
که زهر چشم ز داغ پلنگ می بارد
۴تو از فشاندن تخم امید دست مدار
که ابر رحمت حق بی درنگ می بارد
۵اگر عیار تریهای روزگار این است
ز چهره گل امید رنگ می بارد
۶مدار از گل این باغ سازگاری چشم
که خون بیگنهانش ز چنگ می بارد
۷چرا عقیق نسازد به سادگی صائب
درین زمانه که از نام ننگ می بارد
۸