فروغ گوهر چرخ از جلای دل باشد
صفای روی زمین در صفای دل باشد
۱مه تمام ز پهلوی خود خورد روزی
ز خوان خویش مهیا غذای دل باشد
۲به درد و داغ درین بوته گداز بساز
که دل چو آب شد آب بقای دل باشد
۳ز عقده های فلک کیست سربرون آرد
اگر نه ناخن مشکل گشای دل باشد
۴صباح عید بود از ستاره سوختگان
در آن مقام که نوروصفای دل باشد
۵به ساق عرش تواند رساند خوشه خویش
ز اشک و آه اگر آب وهوای دل باشد
۶نفس چگونه کشد جان درین نشیمن پست
اگر نه عالم بی منتهای دل باشد
۷چوداغ لاله در آغوش اوست کعبه مقیم
کسی که در قدم رهنمای دل باشد
۸گداییی که به آن فخر می توان کردن
گدایی در دولتسرای دل باشد
۹زکوه قاف پریزاد را به دام آرد
به دست هر که کمند رسای دل باشد
۱۰سعادتی که ندارد شقاوت از دنبال
به زیر سایه بال همای دل باشد
۱۱بود سپهر برین حلقه برون درش
کسی که در حرم کبریای دل باشد
۱۲فغان که مردم کوته نظر نمی دانند
که نه سپهر به زیر لوای دل باشد
۱۳مکن به قبله دل پشت خود که کعبه دل
قفای آینه خوش جلای دل باشد
۱۴به بیخودی گذرد روزگار اهل بهشت
بهشت اگر به صفای لقای دل باشد
۱۵کلید قفل اجابت درین بلند ایوان
به دست ناله مشکل گشای دل باشد
۱۶ز بیدلی نبود شکوه عشقبازان را
چه دولتی است که دلبر به جای دل باشد
۱۷ازان ز انجمن عشق بوی جان آید
که عود مجمرش از پاره های دل باشد
۱۸کمال مغز بود مطلب از رعایت پوست
وجود هر دو جهان از برای دل باشد
۱۹به آشنایی دل صائب از جهان جان برد
خوشا کسی که به جان آشنای دل باشد
۲۰