مرا که سایه خم سایه کمر باشد
چه احتیاج به سرسایه دگر باشد
۱عطای دوست بود بی دریغ بخش ارنه
سری کجاست که لایق به دردسرباشد
۲زسیل حادثه از جا روند بیجگران
کمند وحدت ما موجه خطر باشد
۳همیشه عشق زتردامنان در آزارست
بلای چشم بود هیزمی که تر باشد
۴مرا از آن سفر بیخودی خوش آمده است
که بی نیاز ز تمهید همسفر باشد
۵شراب تلخ به اندازه خورکه خون در رگ
زاعتدال چو بگذشت نیشتر باشد
۶کنم درست کدامین شکسته خود را
مرا که دست ودل از هم شکسته تر باشد
۷به قبض وبسط مرا صائب اختیاری نیست
گشاد و بست من از عالم دگر باشد
۸