دل گشاده من گلستان من باشد
سراب من نفس خونچکان من باشد
۱به شرح حال به حرف احتیاج نیست مرا
که بوی سوختگی ترجمان من باشد
۲لب سؤال به آب حیات تر نکنم
اگر عقیق لبت در دهان من باشد
۳به بال کاغذی از بحرآتشین گذرم
حمایت تو اگر پاسبان من باشد
۴نیم زشیشه دلان کز عتاب اندیشم
که حرف سخت تو رطل گران من باشد
۵زنارسایی طالع به خاک می افتد
اگر خدنگ قضا در کمان من باشد
۶چو زلف سایه بالش فتد شکسته به خاک
اگر غذای هما استخوان من باشد
۷ز بوی گل نفسم گلستان شود صائب
اگر نسیم سحر مهربان من باشد
۸