مرا امید نشاط از سپهر چون باشد
که ماه عید در او نعل واژگون باشد
۱چه خون که در دل نظارگی کند نگهش
بیاض نرگس چشمی که لاله گون باشد
۲عرق ز روی تو بی اختیار می ریزد
در آفتاب قیامت ستاره چون باشد
۳زبان عقل در اوصاف عشق کوتاه است
که صبحدم علم شمع سرنگون باشد
۴چنان که تنگی دلها به فراخور عقل
گشاد سینه به اندازه جنون باشد
۵فریب ساحل ازین بحر بیکنار مخور
که هر سفینه در او نعل واژگون باشد
۶چرا چولاله کنم شکوه تنک ظرفی
مرا که داغ درون زینت برون باشد
۷ز سنگ لاله دلمرده خیمه بیرون زد
چراغ زنده دلان زیر خاک چون باشد
۸فغان که دیده رهبرشناس نیست ترا
وگرنه ذره به خورشید رهنمون باشد
۹کجا زناله صائب دلت به درد آید؟
تو را که گوش به آواز ارغنون باشد
۱۰غنیمت است که غمخانه جهان صائب
غمی نداشت که از صبر ما فزون باشد
۱۱