نقاب چهره چو آن زلف مشکفام کند
صباح آینه را تیره تر ز شام کند
۱مرا ز دام رهاکن که آن شکسته پرم
که کار ناخنه بالم به چشم دام کند
۲ز بال فاخته سرو تو سایبان دارد
به هر طرف که چو آب روان خرام کند
۳امیدوار چنانم که عشق زخم مرا
رفو به رشته آن زلف مشکفام کند
۴بلند بخت حریفی که همچو شیشه می
سر اطاعت خود وقف خط جام کند
۵چو شانه گر دل صد چاک صد زبان گردد
به زلف او نتواند سخن تمام کند
۶توان به شب رخ راز نهان در او دیدن
جلای آینه خاطری که جام کند
۷فسون غیر زبان تواضعش بسته است
مگر به گوشه ابروبه من سلام کند
۸فتاده ام به زبانها چوشعر عام پسند
سزای آن که چو عنقا تلاش نام کند
۹تن چو سیم ازان چاک پیرهن منما
مباد بوالهوسی آرزوی خام کند
۱۰به خوان عفو نه آن شکرین مذاقم من
که تلخ کام مرا زهر انتقام کند
۱۱سترد نام مرا صائب از صحیفه دل
خدای را کسی این ظلم را چه نام کند
۱۲تلاش نام کند هر که در این جهان صائب
سخن ز مدح ظفرخان نیکنام کند
۱۳