جمال را نگه تلخ او جلال کند
حرام را لب میگون او حلال کند
۱زبان برگ گل از خون گرم بلبل سوخت
نه خون ماست که هر خار پایمال کند
۲خم سپهر نیاورد تاب باده عشق
دل شکسته چه مقدار احتمال کند
۳بر آن نهال رعونت به برگ کاهی نیست
گداز غیرت اگر سرو را خلال کند
۴شکسته است ز بس استخوان من ترسم
که همچو سایه هما را شکسته بال کند
۵سراب تشنه لبی را غبار منت نیست
فرو رود به زمین به که کس سؤال کند
۶سماع اختر وچرخ فلک ز ناله ماست
ز جوش فاختگان سرو وجد و حال کند
۷روان تیره من آب خویش را صائب
مگر به لنگر استادگی زلال کند
۸