فغان چه با دل سنگین آن نگار کند
خروش بحر به گوش صدف چه کار کند
۱ز قرب زلف دل تنگ من گشاده نشد
چه عقده باز ز دل دست رعشه دارکند
۲بود ز وسمه دو ابروی آن بهشتی رو
دوبرگ سبز که خون در دل بهار کند
۳چوشانه شددل صدچاک من تمام انگشت
نشد که حلقه آن زلف را شمار کند
۴به خون صید چرا دامن خود آلاید
میسرست کسی را که دل شکار کند
۵ز باده توبه نمودن دلیل بیخردی است
چگونه عقل پشیمانی اختیار کند
۶چه نسبت است به خورشید شان حسن ترا
فلک پیاده شود تا ترا سوارکند
۷در آن چمن که ندارندباربی برگان
نهال ما به چه امید برگ وبار کند
۸فسان دشنه یکدیگرندسنگدلان
کسی چه شکوه به ابنای روزگار کند
۹کدام ذکر به این ذکر می رسد صائب
که آدمی نفس خویش را شمار کند
۱۰