ز درد چهره محال است مرد زرد کند
چه لایق است که اظهار درد مردکند
۱ز درد نیست اگر زیر تیغ آه کشم
که هر کجا که فشانند آب گرد کند
۲علاج خصم زبردست نیست جزتسلیم
به آسمان چه ضرورست کس نبرد کند
۳شود ز رفتن روشندلان جهان غمگین
که زرد روی زمین آفتاب زرد کند
۴توان به خون جگر سرخ داشت تا رخسار
کسی چرا ز طمع روی خویش زرد کند
۵ز حرف سخت شدن رنجه فرع هشیاری است
ترا که نیست شعوری سخن چه درد کند
۶چنین که ریشه دوانده است در تو بیدردی
عجب عجب که ترا عشق اهل درد کند
۷کند چو صبح کسی آفتاب را تسخیر
که زندگانی خودصرف آه سرد کند
۸شود به رنگ طلا ناقصی تمام عیار
که رخ ز سیلی استاد لاجورد کند
۹مپرس حال من ای سنگدل که هیهات است
که عرض حال به بیدرد اهل درد کند
۱۰طمع ز اختر دولت مدار یکرنگی
که هر چه سبز کند آفتاب زرد کند
۱۱نسیم فتح چو پروانه گرد آن گردد
که پای همچو علم سخت درنبرد کند
۱۲نفس شمرده زند هرکه چون سحر صائب
کلام روشن خودرا جهان نورد کند
۱۳