دلی که آتش روی تواش کباب کند
ز اشک شادی خودمستی شراب کند
۱فغان که باده مردافکنی نمی یابم
که چشم شوخ تو بیرحم را به خواب کند
۲تو چون در آیینه بینی عجب تماشایی است
که آفتاب تماشای آفتاب کند
۳سزای مرهم کافور سرد مهران است
جراحتی که شکایت ز مشک ناب کند
۴به حرف تلخ مرا مشفقی که توبه دهد
علاج بیخودی بلبل از گلاب کند
۵نظر ز تازه خطان دوختن به آن ماند
که در بهار کسی توبه از شراب کند
۶از آن دو زلف توزانوی خویش ته کرده است
که پیش موی میان مشق پیچ وتاب کند
۷ز گرد رهزن صد کاروان هوش شود
دلی که گردش چشم تواش خراب کند
۸سراغ قبله کند در حرم سبک عقلی
که جای بوسه ز روی تو انتخاب کند
۹حدیث توبه رها کن که غفلت صائب
ازان گذشته که اندیشه صواب کند
۱۰