اجل چه کار به جانهای با کمال کند
چرا ملاحظه خورشید از زوال کند
۱ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسید
دگر چرا کسی اندیشه مآل کند
۲جز این که رخنه آزادیش فروبندد
قفس چه رحم به مرغ شکسته بال کند
۳شده است عام چنان حرص در غنی وفقیر
که بحر با همه گوهر به کف سؤال کند
۴چهار فصل بهارست عندلیبی را
که برگ عیش سرانجام زیر بال کند
۵چه حاصل است ز عمر دراز نادان را
سیاستی است که کرکس هزار سال کند
۶گلی که مست درآید به باغ می باید
که خون خود به تماشاییان حلال کند
۷شکایت از فلک بی وجود مردی نیست
چرا به سایه خود آدمی جدال کند
۸ظهور دوزخ ازان شد که عاصی بی شرم
تهیه عرقی بحر انفعال کند
۹ز پرده پوش کند التماس پرده دری
کسی که کشف توقع ز اهل حال کند
۱۰نشد ز عشق شود چرب نرم زاهد خشک
شراب لعل چه تأثیر در سفال کند
۱۱تأمل آینه پرداز فکر ناصاف است
ستادن آب گل آلود را زلال کند
۱۲خوشا کسی که چو صائب ز صاحبان سخن
تتبع سخن میرزا جلال کند
۱۳