لبش به خنده دل غنچه را دونیم کن
نگاه را گل رخسار او شمیم کند
۱من ومضایقه دل به آنچنان چشمی
بخیل را نگه گرم او کریم کند
۲ز مکر طره شبگرد یار می آید
که در دو هفته در گوش را یتیم کند
۳نهال طور به آغوش در نمی آید
کسی چرا دل خود را عبث دونیم کند
۴گرفت روی زمین را تمام گوساله
چگونه گاوفلک را کسی عقیم کند
۵ز دست سامری روزگار می آید
که جای تنگ ز گوساله بر کلیم کند
۶به سایه ات کند ای تاک اگر بخیل گذار
به یک مصافحه دست تواش کریم کند
۷به بزم باده او پسته را شکسته مساز
که زور رشک دل پسته را دونیم کند
۸به نیم آه ز هم غنچه دلم پاشید
چو شمع صبح که سردرسر نسیم کند
۹چو صائب آن که به لخت جگر قناعت کرد
عجب نباشد اگر ناز برنعیم کند
۱۰