لطافت رخ ازین بیشتر نمیباشد
که بینقاب ترا آشکار نتوان دید
۱عیار خوی تو پیداست از دل سنگین
اگر چه در دل خارا شرار نتوان دید
۲تلاش دیدن آن گلعذار سادهدلی است
به دیدهای که ره انتظار نتوان دید
۳به غیر رخنه دل رخنه دگر صائب
پی نجات درین نه حصار نتوان دید
۴برون نرفته ز خود حسن یار نتوان دید
درون بیضه صفای بهار نتوان دید
۵ز خون خویش ترا در نگار خواهم دست
اگر چه بر ید بیضا نتوان دید
۶خط عذار تو بارست بر دل عشاق
که چشم آینه را در غبار نتوان دید
۷به باده شفقی وقت صبح را خوش دار
که پیر میکده را هوشیار نتوان دید
۸ره صلاح به دست آر در جوانیها
که پیش پا به چشم مزار نتوان دید
۹بریز خون مرا و خمار خود بشکن
که چشم مست ترا در خمار نتوان دید
۱۰ز جوش فاخته بر سرو میخورم دل خویش
به دوش مردم آزاده بار نتوان دید
۱۱چه جای آینه کز شرم آن رخ محجوب
دلیر در رخ آیینهدار نتوان دید
۱۲بس است آنچه من از روی آتشین دیدم
در آفتاب قیامت دوبار نتوان دید
۱۳