دل از مشاهده لاله زار نگشاید
ز دستهای حنابسته کارنگشاید
۱گره ز غنچه پیکان زنگ بسته ما
به تر زبانی خون شکار نگشاید
۲ز خون زیاده شود رنگ غنچه پیکان
دل غمین ز می خوشگوار نگشاید
۳ز اختیار جهان عقده ای است در دل من
که جز به گریه بی اختیار نگشاید
۴طلسم هستی خود ناشکسته چون مردان
ترا به روی دل این نه حصار نگشاید
۵ز آه ما نشود نرم دل کواکب را
که دود آب ز چشم شرار نگشاید
۶بساز با دل پربار خود گر آزادی
که هیچ کس ز دل سرو بار نگشاید
۷خوش آن صدف که گر از تشنگی کباب شود
دهان خویش به ابر بهار نگشاید
۸شکایت گره دل به روزگار مبر
که هیچ کس به جز از کردگار نگشاید
۹اگر چه ذره سزاوار مهر تابان نیست
نمی شود که ز پرتو کنار نگشاید
۱۰مجوی خاطر جمع از جهان ناامنی
که تیغ را زکمر کوهسار نگشاید
۱۱ز تنگنای جهان کی گشاده می گردد
دلی که در بر و آغوش یار نگشاید
۱۲زمین وچرخ بغیر از غبار و دودی نیست
خوش آن که چشم به دود وغبار نگشاید
۱۳مراست از دل مغرور غنچه ای صائب
که در به روی نسیم بهار نگشاید
۱۴