هرگز به چشم شوخی ابرو نمیرسد
پای به خواب رفته به آهو نمیرسد
۱با صد زبان چگونه شود یک زبان طرف
گفتار لب به چشم سخنگو نمیرسد
۲یک شب زیاده خوبی پا در رکاب نیست
هرگز هلال عید به ابرو نمیرسد
۳از موج حسن باده یکی میشود هزار
از خط کدورتی به لب او نمیرسد
۴دل میشود ز سایه آزادگان خنک
از سرو زحمتی به لب جو نمیرسد
۵سنجیده را سبک نکند حرف سخت خلق
از سنک خفتی به ترازو نمیرسد
۶باریک اگر ز فکر تواند شد آدمی
جام جهاننمای به زانو نمیرسد
۷دامان برق را نتواند گرفت ابر
در گرد عمر تن به تکاپو نمیرسد
۸پیری مرا ز قید کشاکش خلاص کرد
زور از کمان حلقه به بازو میرسد
۹حاشا که سازم از ته دل خون خود حلال
چون جام تا لبم به لب او نمیرسد
۱۰فردوس هر گلی که رساند به خون دل
در رنگ و بو به آن گل خودرو نمیرسد
۱۱گر شانه خود از دل صد چاک من کنی
آشفتگی به زلف تو یک مو نمیرسد
۱۲دامان عمر رفته نمیآیدم به کف
تا دست من به آن خم گیسو نمیرسد
۱۳بیمار بیقرار خس و خار بستر است
از دل چه نیشها که به پهلو نمیرسد
۱۴صائب عیار خوبی نیکان گرفتهایم
حسنی به حسن خصلت نیکو نمیرسد
۱۵