جمعی که دل به طره طرار بسته اند
اول کمر به رشته زنار بسته اند
۱در بحر تلخ آب گهر نوش می کنند
جمعی که چون صدف لب گفتار بسته اند
۲با خواب امن صلح کن از نعمت جهان
کاین در به روی دولت بیدار بسته اند
۳در بسته باغ خلد ازان عاشقان بود
کز درد وداغ خود لب اظهاربسته اند
۴از پرده های برگ شود بیش بوی گل
بیهوده پرده بر رخ اسرار بسته اند
۵در فکر کوچ باش کز این باغ پر فریب
پیش از شکوفه گرمروان بار بسته اند
۶از دامن تر تو و همصحبتان توست
آیینه های چرخ که زنگار بسته اند
۷بازیچه نسیم خزانند لاله ها
دامن اگر به دامن کهسار بسته اند
۸خاکی نهاد باش که در رهگذار سیل
بسیار سد ز پستی دیوار بسته اند
۹هیزم برای سوختن خود کنند جمع
این غنچه ها که دل به خس وخار بسته اند
۱۰زان است دین ضعیف که فرماندهان شرع
عمامه های خویش به پروار بسته اند
۱۱تن در مده به ظلم که از زلف دلبران
زنجیرعدل بهر همین کار بسته اند
۱۲صد پیرهن ز تیغ برهنه است تندتر
این مرهمی که بر دل افگار بسته اند
۱۳صائب جماعتی که به معنی رسیده اند
از حرف نیک وبد لب اظهاربسته اند
۱۴