خوبان دلم به زلف گرهگیر بستهاند
دیوانه مرا به دو زنجیر بستهاند
۱جمعی که زیر چرخ نفس راست کردهاند
از بیم جان چو صبح دو شمشیر بستهاند
۲از رشک قاصدان سخنساز عاشقان
مکتوب خود به بال و پر تیر بستهاند
۳جمعی که فتح باب ز گردون طمع کنند
دل بر گشاد غنچه تصویر بستهاند
۴این کم عنایتی است که از لطف بیدریغ
بر روی میکشان در تزویر بستهاند
۵در روزگار غنچه ما اهل حل و عقد
چون گل حنا به ناخن تدبیر بستهاند
۶در پیش راه باده گلگون طلسم عقل
سدی است کز شکر به ره شیر بستهاند
۷صائب ز عقل و کشمکش او چه فارغند
آنان که دل به زلف گرهگیر بستهاند
۸