در کوی عشق بر رخ کس در نبستهاند
این در به روی مومن و کافر نبستهاند
۱در پله صفای نظر خوب و بد یکی است
بر هیچ روی آینه را در نبستهاند
۲خود بین نمیشود نرود خشک لب به خاک
این سد همین به روی سکندر نبستهاند
۳با آتشین نفس چه کند مهر خاموشی
هرگز به موم روزن مجمر نبستهاند
۴از اهل دل چگونه شمارند غنچه را
هرگز چو اهل دل به گره زر نبستهاند
۵در خاک اهل شوق همان در کشاکشند
مانند خواب نقش به بستر نبستهاند
۶صائب درین چمن که پر از نقش دلکش است
نقشی ز خط یار نکوتر نبستهاند
۷