دلهاکه جا به زلف معنبر گرفته اند
بی انتظاردامن محشر گرفته اند
۱جمعی که برده اند سر خود به زیر بال
نه بیضه فلک به ته پر گرفته اند
۲یک جا قرار دولت دنیا نمی کند
آب حیات را ز سکندر گرفته اند
۳پیش کسی دراز نسازند میکشان
دستی که چون سبو به ته سر گرفته اند
۴یکرنگ گل شده است زبس عندلیب من
از بال من گلاب مکرر گرفته اند
۵چون مرغ پربریده ز پروانه مانده است
تا نامه مرا ز کبوتر گرفته اند
۶چون شمع بارها زسر خود گذشتگان
در زیر تیغ زندگی از سر گرفته اند
۷ارباب درد از پی سامان اشک و آه
آتش ز سنگ و آب ز گوهر گرفته اند
۸صائب جماعتی که ز می دست شسته اند
ساغر زدست ساقی کوثر گرفته اند
۹