جمعی که بوسه بر قدم دار داده اند
چون نقطه اختیار به پرگار داده اند
۱تا ساغری ز خنده خونین گرفته اند
چون گل هزار بوسه به هر خارداده اند
۲آشفتگان مقید شیرازه نیستند
ترک ردا وسبحه و زنار داده اند
۳چون مار کرده اند مرا تا کلید گنج
از زهر صد پیاله سرشار داده اند
۴صد بار غوطه در جگر شعله خورده ام
تا چون شرر مرا دل بیدار داده اند
۵مردان ز حمله فلک ازجا نمی روند
کز جان سخت پشت به کهسار داده اند
۶دامن فشان چو موج ز کوثر گذر کنند
جمعی که دل به لعل لب یار داده اند
۷زان باده ای که میکده پرداز آن منم
ته جرعه ای به نرگس بیمار داده اند
۸این زاهدان خشک اگر مرده نیستند
چون تن به زیر گنبد دستار داده اند
۹صائب ز روی صبح گشایش طمع مدار
کاین فیض را به زلف شب تار داده اند
۱۰