هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند
شوخی ز حد مبر که ترا سر نداده اند
۱رخساره اش ز سیلی دریا سیه شده است
این اعتبار مفت به عنبر نداده اند
۲بخشیده اند چون دل خرسند نعمتی
درویش را که نعمت دیگر نداده اند
۳از بر گریز حادثه آزاد کرده اند
هر چند همچو سرو مرا بر نداده اند
۴نومید نیستم ز ترازوی عدل حق
زان سر دهند هر چه ازین سر نداده اند
۵داغ توانگری به جبینشان کشیده اند
آن فرقه را که چهره چون زر نداده اند
۶روشندلان به خرمن خود برق گشته اند
فرصت به شوخ چشمی اخترنداده اند
۷آراسته است روی زمین را به عدل و داد
آیینه را عبث به سکندر نداده اند
۸دم را شمرده ساز که مردان خود حساب
دامن به دست پرسش محشر نداده اند
۹صائب به خواب امن زایام صلح کن
کاین منزلت به هیچ توانگر نداده اند
۱۰