جمعی که بار درد تو بر دل نهادهاند
چون راه سر به دامن منزل نهادهاند
۱در دامن مراد دو عالم نمیزنند
دستی که عاشقان تو بر دل نهادهاند
۲پاکند از آن ز عیب نکویان که پیش رو
چندین هزار آینه دل نهادهاند
۳این خواب راحتی که به درویش دادهاند
با تاج و تخت شاه مقابل نهادهاند
۴جمعی که واقفند ز خوی تو همچو شمع
از سر گذشته پای به محفل نهادهاند
۵عذر به خون تپیدن خود کشتگان عشق
بر گردن مروت قاتل نهادهاند
۶رَم میکند ز سایه دیوانه کوه غم
این بار را به مردم عاقل نهادهاند
۷سیر بهشت در گره غنچه میکنند
آنان که دل به عقده مشکل نهادهاند
۸بر جبهه منور خورشید داغ عشق
مهر نبوتی است که بر گل نهادهاند
۹از ملک بینشان به فلاخن نهد ترا
سنگی که در ره تو ز منزل نهادهاند
۱۰حال گهر مپرس که از گوش ماهیان
مهر سکوت بر لب ساحل نهادهاند
۱۱چون ناله جرس تهی از خویش گشتگان
گستاخ رو به دامن محمل نهادهاند
۱۲صائب اسیر کشمکش عقل گشتهاند
جمعی که پا برون ز سلاسل نهادهاند
۱۳