جمعی که جان به لب گویا سپرده اند
سر رشته نفس به مسیحا سپرده اند
۱هر تنگ ظرف قابل اسرار عشق نیست
راز گهر به سینه دریا سپرده اند
۲این لقمه بزرگ نگنجد به هر دهان
اسرار کوه قاف به عنقا سپرده اند
۳جام دهن دریده ندارد نگاه حرف
این راز سر به مهر به مینا سپرده اند
۴آهسته رو چو ریگ روان مانده کی شود
مردان عنان به دست مدارا سپرده اند
۵آیند بی شعور به دیوان رستخیز
جمعی که هوش خویش به دنیا سپرده اند
۶زنهار ازین سیاه دلان روشنی مجو
کاین فیض را به دامن شبها سپرده اند
۷چون موج در سراب غرورند مبتلا
بی حاصلان که دل به تمنا سپرده اند
۸عبرت پذیر باش که طفلان ناقصند
آنان که دل به سیروتماشا سپرده اند
۹سودا سیاه خانه لیلی است عاشقان
زان اختیارخویش به سودا سپرده اند
۱۰در زیر خاک نیز نبینند روی خواب
نقد امانتی که به دلها سپرده اند
۱۱چون شبنم گداخته صائب سبکروان
راه فلک به آبله پاسپرده اند
۱۲