آنان که دل ز کینه سبکبار کرده اند
بالین و بستر از گل بی خار کرده اند
۱از سایه اش سپهر زمین گیر می شود
کوه غمی که بر دل من بار کرده اند
۲جمعی که چون حباب هوای جوی گشته اند
خود را به هیچ وپوچ گرفتار کرده اند
۳دامن فشان چو موج ز کوثر گذر کند
آن دیده را که تشنه دیدار کرده اند
۴با خواب امن صلح فقیران دوربین
از دار وگیر دولت بیدار کرده اند
۵یکسان به خوب وزشت جهان می کند نظر
آن راکه همچو آینه هموارکرده اند
۶بسیار غافلان خود آرا بسان شمع
سر در سر علاقه زر تار کرده اند
۷چون گل فریب خنده شادی نمی خورند
آنان که دل ز گریه سبکبار کرده اند
۸مگشا به خنده لب که نهال ترا چو شمع
سبز از برای گریه بسیار کرده اند
۹جمعی که بسته اند نظر صائب از جهان
از خارزار روی به گلزار کرده اند
۱۰