طی شد زمان پیری ودل داغدار ماند
صیقل شکست وآینه ام در غبار ماند
۱چون ریشه درخت که ماند به جای خویش
شد زندگی وطول امل برقرار ماند
۲ناخن نزد کسی به دل سر به مهر ما
این غنچه ناشکفته بر این شاخسار ماند
۳زین پنج روزه عمر که چون برق وباد رفت
غمهای بی شمار به این دلفگار ماند
۴زان سرو خوش خرام که عمرش درازباد
از خویش رفتنی به من خاکسار ماند
۵خواهد گرفت دامن گل را به خون ما
این آشیانه ای که ز ما یادگارماند
۶از خود برآی زود که گردد گزنده تر
چندان که زهر در بن دندان مار ماند
۷غمهای من ز عشق سراسر نشاط شد
غیر از غمی که بر دلم از غمگسار شد
۸نتوان زمن به عشرت روی زمین گرفت
گردی که بر جبین من از کوی یار گرفت
۹دست من ز رعونت آزادگی چو سرو
با صد هزار عقده مشکل زکار ماند
۱۰صائب زاهل درد هم آواز من بس است
کوه غمی که بر دلم از روزگار ماند
۱۱