سودا کدورت از دیوانه می برد
از تیغ برق زنگ سیه خانه می بردا
۱در هیچ جا غریب نباشد خداشناس
عارف حضور کعبه ز بتخانه می برد
۲مرغی که شد ز دام تو آزاد در بهشت
سر زیر بال خویش غریبانه می برد
۳در حشر از صراط سبکبار بگذرد
هر کس مرا به دوش به میخانه می برد
۴همکاسه هر که با فلک سفله می شود
در کام شیر دست دلیرانه می برد
۵نسبت کند دو رشته همتاب را یکی
دیوانه وحشت از دل دیوانه می برد
۶فانوس اگر چه پرده چشم است شمع را
غیرت به دور گردی پروانه می برد
۷آزاده ای که دردسر زندگی کشید
از تیغ نشأه لب پیمانه می برد
۸از رهبرست قافله اشک بی نیاز
این رشته ره به گوهر یکدانه می برد
۹سنگ نشان بود حرم کعبه شوق را
مجنون ز داغ فیض سیه خانه می برد
۱۰صائب دلم سیاه شد از روی گرم چرخ
شمع لئیم روشنی از خانه می برد
۱۱