از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد
آیینه دان چه فیض ز آیینه می برد
۱از مشک خود فروش بگیرید نافه را
این خام عرض خرقه پشمینه می برد
۲دل را سینه مساز که حسن غریب او
از دل غمی به صحبت آیینه می برد
۳در سنگ خون لعل ز شرم تو آب شد
گوهر عبث پناه به گنجینه می برد
۴ذوق شب وصال تو ای مایه نشاط
از یاد کودکان شب آدینه می برد
۵در حشر سر ز خانه زنبور برکند
هرکس به خاک سینه پرکینه می برد
۶صائب غم لباس به تن پروران گذار
در زیر یک نمد بسر آیینه می برد
۷