چشم تو دل به شیوه پنهان نمی برد
دزدیده این متاع به دکان نمی برد
۱گر در گلوی خامه بریزند آب خضر
مکتوب اشتیاق به پایان نمی برد
۲شبنم کند به دامن پاکم چو گل نماز
بلبل چرا مرا به گلستان نمی برد
۳زین خنجری که برق تجلی فسان زده است
موسی اگر مسیح شود جان نمی برد
۴بیهوده حلقه بر در دل می زند نسیم
این غنچه ره به خنده چو پیکان نمی برد
۵پیچیده آه ودود زلیخا به باد مصر
زان بوی پیرهن سوی کنعان نمی برد
۶طومار زلف یار که عمرش دراز باد
دل را ز دست من به چه عنوان نمی برد
۷آن را که ذوق تنگدلی در بغل گرفت
لذت ز سیر چاک گریبان نمی برد
۸بی اختیار عشق به دل پای می نهد
سیل انتظار رخصت دربان نمی برد
۹ای بوسه لب بگز که هنوز از هجوم شرم
راهی به غنچه دهنش پان نمی برد
۱۰صائب سخن به بزم ظفرخان چه می بری
حکمت کسی به خطه یونان نمی برد
۱۱