مکتوب من به خدمت جانان که میبرد
برگ خزان رسیده به بستان که میبرد
۱دیوانهای به تازگی از بند جسته است
این مژده را به حلقه طفلان که میبرد
۲اشک من و توقع گلگونهٔ اثر
طفل یتیم را به گلستان که میبرد
۳جز من که باغ خویشتن از خانه کردهام
در نوبهار سر به گریبان که میبرد
۴جز قطرههای آبله پای رهروان
لبتشنگی ز خار مغیلان که میبرد
۵اکنون که یافت چاشنی سنگ کودکان
دیوانه مرا به بیابان که میبرد
۶هر مشکلی که هست گرفتم گشود عقل
ره در حقیقت دل انسان که میبرد
۷جوش شراب دایم و از گل دوهفته است
از پای خُم مرا به گلستان که میبرد
۸سر باختن درین سفر دور دولت است
ورنه طریق عشق به پایان که میبرد
۹صائب سواد شهر مرا خون مرده کرد
این دل رمیده را به بیابان که میبرد
۱۰