عُشّاق را خُرامِ تو از خویش میبِرَد
سیل بهار هرچه کِنَد پیش میبِرَد
۱هرکس که بیرفیقِ موافق سفر کُند
با خود هزار قافله تشویش میبِرَد
۲از بوتهٔ گداز زرِ پاک را چه نقص؟
از نیکوان چه صرفه بداندیش میبِرَد؟
۳دست از کرم مدار که از خوان پرنعیم
رزق تو لقمهای است که درویش میبِرَد
۴از زخمْ تیغْ غوطه به خون بیشتر زند
هرکس ستمگرست ستم بیش میبِرَد
۵آن را که تازیانه ز رگهای گردن است
هر دعویِ غلط که کُنَد پیش میبِرَد
۶بگذر ز جمعِ مال که زنبور بینصیب
با خویشتن ز شانهعسل نیش میبِرَد
۷کج نیز راست میشود از قُرب راستان
صائب اگر ز تیرِ کجی کیش میبرد
۸