پیغام بیکسان که به دلدار می برد
طفل یتیم را که به گلزار می برد
۱از وصل گل کسی که به نظاره قانع است
دایم ز بوستان گل بی خار می برد
۲می بایدش به نقش بد ونیک ساختن
آیینه را کسی که به بازار می برد
۳تلخی نمی رسد به قناعت رسیدگان
از خاک مور فیض شکرزار می برد
۴از شب نصیب بیخبران خواب غفلت است
زین سرمه فیض دیده بیدار می برد
۵خط گر به گرد خال تو گردد غریب نیست
این نقطه اختیار ز پرگار می برد
۶دلگیری من از می گلگون زیاد شد
دامان تر ز تیغ چه زنگار می برد
۷از فقر نفس بر خط فرمان نهاد سر
این راه تنگ کجروی از مار می برد
۸در پرده حجاب چه لذت بود ز وصل
مرغ قفس چه فیض ز گلزار می برد
۹صائب کسی که عیب نمی بیند از هنر
از حقه خزف در شهوار می برد
۱۰