زخمی که ره به لذت ناسور می برد
فیض نمک ز مرهم کافور می برد
۱پروانه مرا جگر ماهتاب نیست
موسی مرا به انجمن طور می برد
۲از جمع مال رزق حریص آه حسرت است
ازنوش غیر نیش چه زنبورمی برد
۳اکنون که چرخ بر سر انصاف آمده است
فیروزه مرا به نشابور می برد
۴زان ساقی کریم مرا هیچ شکوه نیست
حیرت مرا ز میکده مخمور می برد
۵تا کی ز حسرت لب خاموش خون خورم
این آرزو مرا به لب گور می برد
۶ما گرد هستی از نمد خود فشانده ایم
دار فنا چه صرفه ز منصور می برد
۷زنهار از دماغ برون کن غرور را
کاین باد افسر از سر فغفور می برد
۸می هوش می رباید و این طرفه تر که یار
هوش مرا به نرگس مخمور می برد
۹نزدیکتر به کعبه مقصود می شوم
چندان که اضطراب مرا دور می برد
۱۰صائب فریب مرهم راحت نمی خورد
داغ دلی که غیرت ناسور می برد
۱۱