عاشق ز رفتن دل بیتاب میبرد
فیضی که خاک از آمدن آب میبرد
۱در سینههای صاف نگیرد قرار دل
آیینه اختیار ز سیماب میبرد
۲در چشم داغ دیده کشد سرمه از نمک
پروانه را کسی که به مهتاب میبرد
۳نگذاشت آب در جگر تیغ زخم من
جان از سفال تشنه کجا آب میبرد
۴رویی که چشم من شده محو نظارهاش
بیطاقتی ز گوهر سیراب میبرد
۵مستانه جلوههای تو ای آب زندگی
گردش ز یاد حلقه گرداب میبرد
۶از پیچ و تاب رشته عمرش گره شود
از هر دلی که موی میان تاب میبرد
۷در باده نشئه از نظر زاهدان نماند
چشم ندیدگان ز گهر آب میبرد
۸صائب مرا چو آب خمار آورد به هوش
هرچند هوش خلق می ناب میبرد
۹