از شرم ناله ام که دل از کار می برد
بلبل به زیر پر سر منقار می برد
۱هرکس که بی شراب رود برکنار کشت
آیینه را به چشمه زنگار می برد
۲بر باغبان به چشم دگر می کند نگاه
مرغی که ره به رخنه دیوار می برد
۳زهاد را به باغ که تکلیف می کند
این خار خشک را که به گلزار می برد
۴زلف ز پا فتاده بود رشته امید
چشم ز کار رفته دل از کار می برد
۵تکلیف ماهتاب به من هرکه می کند
مجروح را به سیر نمکزار می برد
۶از بیم دستبرد تعدی ز بوستان
گل التجا به گوشه دستار می برد
۷زلف تو صد موذن تسبیح گوی را
کاکل کشان به حلقه زنار می برد
۸صائب چه نعمتی است که طبع غیور من
منقار بسته ام ز شکرزار می برد
۹